[صفحه اصلي ]    
سايت معلولين ايران (سما) awt-yekta Iranian disabled people
:: کنوانسیون قانون حقوق معلولین اخبار اختصاصی IDP سخن هفته گزارش ::
بخش‌هاي اصلي
خانه::
سخن هفته::
پژواک::
اخبار::
گزارش::
NGo ها::
قانون حقوق معلولین::
کنوانسيون::
سازمان های معلولين::
مقالات::
عضويت در سايت::
برقراری ارتباط::
پست الکترونيک::
پیوندها::
خبرخوان (RSS)::
آلبوم تصاویر::
::
خبرخوان
پس از دريافت خبرخوان آر اس اس می توانيد با کپی کردن آدرس RSS و يا کشيدن لوگوی نارنجی رنگ  UniRSS به داخل خبرخوان خود مشترک سايت معلولين ايران شويد.
جستجو در پايگاه

جستجوي پيشرفته
دريافت اطلاعات پايگاه
نشاني پست الكترونيك خود را براي دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه، در كادر زير وارد كنيد.
آخرين مطالب بخش
:: ارايه خدمت به معلولان در حد مطلوب نيست
:: سهميه کارت سوخت مجدد برای معلولان درنظر گرفته می‌شود ومستمری معلولان سال آينده ‌٥/٢٤ درصد افزايش می‌يابد
:: بضاعت حضور در فينال پارالمپيک لندن را داريم
:: برگزاری کميته شورای فرهنگی اعتياد در اسلامشهر
:: تحريم ايران يعنی فرار به جلوی دشمنان نظام
:: اولين مرکز علمی کاربردی ويژه معلولان افتتاح شد
:: معلولان همچنان در مهمانسرای بهزيستی ساکن هستند
:: افزايش 6 برابری مستمری خانواده‌های تحت پوشش بهزيستی
:: 20هزارنفر مساعدت درمانی می شوند/ عضويت 14 هزار دانش آموز در هلال احمر
:: آغاز راه اندزی 14 طرح بهزيستی استان مرکزی/ برگزاری مسابقات قرآن نابينايان استان
:: راه‌اندازی صندوق‌های مشارکت مردمی در کشور
:: افتتاح مرکز توانبخشی مراقبت در منزل معلولان ضايعه نخاعی نهبندان
:: سهل‌انگاری مأموران اورژانس دليل آسيب جسمی برخی بيماران
:: کارمند بهزيستی خمس دارايی های خود را به سادات نيازمند تحت پوشش اهدا کرد.
:: لحاظ کردن جايگاه ويژه دانش‌آموزان استثنايی در سند تحول بنيادين آموزش و پرورش
نظرسنجي
آیا از مطالبی که در سایت استفاده می شود رضایت دارید؟
بله
تا حدودی
نه
خیلی کم
خیلی زیاد
   
:: روزنامه ها : ما به هم محتاجيم ::
 | تاريخ ارسال: 23/3/1389 | ارسال‌كننده: خانم فاطمه باباخانی | 

  محسن حسينی‌طه و معصومه نوری دو نفر از آدم‌هايی هستند که هر روز در کوچه و خيابان‌ از کنار ما عبور می‌کنند....

 

  کم و بيش مثل ما فکر می‌کنند، خواسته‌هايی مثل ما دارند و دوست دارند مثل همه ما زندگی کنند. يک اتفاق کوچک در دوران کودکی محسن و معصومه، بخشی از توانايی‌های جسمی اين دو را گرفته ولی آنها تلاش می‌کنند و می‌خواهند که زندگی کنند، که خوب زندگی کنند و خوشبختی را تنفس کنند. محسن و معصومه مثل تمام آدم‌ها، غصه دارند و درد دارند و فشارهای زندگی را به دوش می‌کشند ولی معتقدند که بايد بايستند و تمام دردها را پشت‌سر بگذارند.

  با محسن از سال‌ها پيش آشنا بودم. هم به واسطه شعر و ادبيات و هم به خاطر کار روزنامه نگاری‌‌اش که خود به خود دردهای مشترکی را در ما ايجاد می‌کرد. اما همسر او را تا آن روز نديده بودم. معصومه نوری متولد نيشابور است و کم و بيش وضعيت محسن را دارد. بيشتر نثر ادبی می‌نويسد و يک کتاب هم با نام «چرا صورت‌ام خيس می‌شود» منتشر کرده است. خودش می‌گويد در رشته روان‌شناسی بالينی قبول شده ولی به دليل مخالفت پزشکان نتوانسته در دانشگاه ثبت‌نام کند. پيش از اين در نيشابور مسوول ميکس و مونتاژ فيلم و عکس در يک آتليه هنری بوده است. با محسن در جلسات گروه «باور» که جمعی از معلولان جسمی حرکتی در آن عضو هستند آشنا شده. بعد از ازدواج فرصت کمتری برای نوشتن پيدا می‌کند و به تازگی يک فروشگاه خدمات کامپيوتر را نيز در نزديکی محل زندگی‌شان راه‌اندازی کرده است. معصومه خيلی اصرار دارد که محسن زودتر کتاب شعرش را منتشر کند.
بی‌مقدمه و با خنده پرسيدم: «بالاخره کدوم‌تون اون يکی رو گول زد؟!» هر دوی‌ آنها متوجه حرف‌ام شده بودند. معصومه خنديد و محسن آرام گفت: «من مخ‌اش را زدم!» و بعد از يک خنده سه‌نفره، گفتگوی سه‌نفره ما شروع شد.

  سلامت: جدا از شوخي؛ چه‌طور با هم آشنا شديد؟

  معصومه: گروه باور جلسات زيادی را برای ما و دوستان‌مان برگزار می‌کرد. من و محسن هم همان‌جا با هم آشنا شديم. البته چون محسن شعر می‌گفت، من هم نثر ادبی می‌نوشتم، گاهی در بحث‌های اينترنتی گروه، درباره آثار هم نظر می‌داديم و اين شد که باب آشنايی ما با هم باز شد. البته چند باری هم محسن کارهای مرا در روزنامه منتشر کرد.

  [بعد به هم نگاه کردند و هر دو لبخند زدند.]

  سلامت: و اين آشنايی تا ازدواج چه‌قدر طول کشيد؟

  محسن: ما از سال 86 تا 87 با هم آشنا شديم و کم‌کم به هم علاقه‌مند شديم و آبان ماه گذشته در نيشابور عقد کرديم و به تهران آمديم.

  معصومه: البته به همين سادگی‌ها هم نبود. مشکلات زيادی برای اين کار به وجود آمد که البته از پس آنها برآمديم.

  سلامت: پس برای ازدواج به مشکل هم برخورديد؟

  محسن: بله،زياد. همه می‌گفتند سخت است. نمی‌توانيد، از خير اين کار بگذريد؟ در واقع ازدواج ما بيشتر شبيه جنگيدن بود. جنگيدنی که بايد توانايی خود را به همه ثابت می‌کرديم. حتی يکی از استادان دانشگاه به من صراحتاً گفت: «شما نمی‌توانيد اين کار را انجام بدهيد.» ولی ما انجام داديم.

  [و باز به هم نگاه کردند و لبخند زدند]

  سلامت: خانواده‌‌ها چه‌‌طور؟‍! آنها هم مخالف بودند يا همراهی‌تان کردند؟

  معصومه: هيچ‌کس اول نظر مثبتی نسبت به اين اتفاق نداشت ولی ما با خانواده‌های خود صحبت کرديم و توانستيم آنها را متقاعد کنيم.

  محسن: ما چون خواستيم و به خواستن خود ايمان داشتيم، توانستيم اين راه را طی کنيم و مشکلات را کنار بزنيم.

  سلامت: مشکلات ديگری هم داشتيد؟

  معصومه: بله، مشکلات زياد بود. مثلا برای گرفتن وام ازدواج، مسوول اين کار با برخورد اهانت‌آميزی چيزهايی را از ما می‌خواست و می‌پرسيد که اصلا لازم نبود. از ما پرسيد اصلا همسر شما کار دارد که بتواند وام‌ها را پس بدهد. در صورتی که من بسياری از زوج‌های جوان را می‌شناسم که اصلا کاری ندارند و خانواده‌های آنان، وام آنها را پرداخت می‌کنند.

  محسن: ما مجبور شديم برويم و از دفتر روزنامه‌ محل کارم نامه بگيريم که آقای حسينی در اين دفتر مشغول به کار است.

  معصومه: بعد ازحل اين مشکل، دوباره از ما ايراد گرفت که چرا دو امضای‌تان با هم فرق دارد. خب ما به دليل مشکل‌مان، لرزش دست داريم و نمی‌توانيم دو امضای دقيقا مثل هم داشته باشيم. خلاصه اينکه برای اين وام‌ ما را خيلی اذيت کردند و وامی که به همه يک هفته‌ای می‌دهند را دو ماه طول دادند تا پرداخت کنند.

  محسن: ولی بالاخره گرفتيم.

  [و هر دو لبخند زدند]

  سلامت: از قبل هم با هم آشنايی داشتيد؟

  محسن: چند سال قبل يکی از دوستان‌ام در همين گروه باور به من گفت: يکی از خانم‌های گروه دارد کتاب منتشر می‌کند و می‌خواهد در آخر کتاب، به رسم يادگاری از هر يک از اعضای گروه که اهل علم هستند هم در اين کتاب بگنجاند. شما هم اگر بخواهی می‌توانی متن‌ات را بدهی تا در کتاب چاپ شود. من هم با بی‌ميلی گفتم: مگر بی‌کارم؟! بعدها فهميدم که آن خانم همين معصومه خودم است.

  [و با هم شروع کردند به خنده]

  سلامت: درس خواندن محسن و اينکه کمتر زمان با هم بودن داريد، اذيت‌تان نمی‌کند؟

  معصومه: کمی سخت است، ولی وقتی پايان‌نامه‌اش را دفاع کند فرصت بيشتری را با هم خواهيم بود. البته من اصرار دارم که محسن دوره دکترا را هم بگذراند و دارم برای اين کار تشويق‌اش می‌کنم. خودش می‌گويدکه تا همين‌جا کافی است ولی من فکر می‌کنم حتما بايد تا انتها پيش برود.

  سلامت: موضوع پايان‌نامه چيست؟

  محسن می‌خندد و می‌گويد: عطار... عطار نيشابوری. بالاخره يک جوری بايد خودم را در دل معصومه جا می‌کردم و اين راه خوبی بود .

  [و هر دو می‌خندند]

  سلامت: شما به‌عنوان زوج خوشبخت لوح و تنديس هم گرفته‌ايد. حالا اين زوج خوشبخت دعوا ومشاجره هم دارند؟

  [و باز لبخند می‌زنند]

  معصومه، بله. همه با هم بگومگو دارند. ما هم همين‌طور. يکی دو بار پيش آمده وقتی که از مساله‌ای ناراحت بوده‌ايم يا فشار کار اذيت‌مان کرده اما فقط برای چند ثانيه و زود عذرخواهی کرده‌ايم و همه چيز تمام شده.

  سلامت: کار روزنامه‌نگاری را دوست داريد؟

  محسن: خيلی زياد! ولی گاهی فشار کار زياد می‌شود. يکی از مشکلات اين است که نمی‌توانيم هم‌زمان با گفتگو يادداشت برداريم و اين خيلی سرعت ما را پايين می‌آورد. اگر برای اين مشکل راهی پيدا می‌کرديم، خيلی خوب می‌شد ولی در کل خوب است. جذاب و متنوع.

  سلامت: هدف‌تان در زندگی مشترک چيست؟

  معصومه: خوشبختی، زندگی، با هم بودن
محسن: دوست دارم يک زندگی مستقل داشته باشم و بتوانم در کنار معصومه يک زندگی آرام را سپری کنم. همين.محسن حسينی‌طه که اين روزها در حال آماده کردن پايان‌نامه فوق‌ليسانس ادبيات فارسی خود است، می‌گويد:توجه با ترحم فرق دارد29 سال دارد. متولد پنجم ارديبهشت 1360. شعر می‌گويد. در حال آماده کردن پايان‌نامه فوق‌ليسانس ادبيات فارسی خود است. روزنامه‌نگار است. آبان‌ماه 1388 با يکی از دوستان خود که وضعيت تقريباً مشابهی دارد ازدواج کرده و هم‌زمان با همه کارهای ديگرش دارد مجموعه شعر خود را هم آماده انتشار می‌کند. اينها تمام آن چيزی بود که من از محسن حسينی‌طه می‌دانستم. به منزل آنها در کرج رفتم. گفتگو را شروع کردم و خيلی سعی می‌کردم کلمه «معلول» را به کار نبرم، نکند که به آنها بربخورد. اما محسن حرف‌های خود را با اين جمله شروع کرد و خيال من از اين بابت راحت شد: «هر وقت از دست خودم خسته‌ام، هر وقت نااميد می‌شوم و هر وقت فکر می‌کنم که هيچ‌چيز آن طور که بايد باشد، نيست اين جمله پدرم به نقل از ژان‌پل‌سارتر به يادم می‌آيد که: اگر يک معلول در يک مسابقه ‌دو اول نشود، حتما خودش مقصر بوده.» اين است که هميشه سعی می‌کنم و زندگی را دنبال می‌کنم.

  سلامت: يعنی همه‌چيز خوب است؟

  چه کسی می‌تواند بگويد که هيچ مشکلی نيست؟ همه مشکل دارند. همه گرفتاری دارند ولی آنچه اهميت دارد اين است که من به عنوان يک معلول جسمی حرکتی می‌توانم از پس آنها بربيايم. نه اينکه بگويم من آدم خيلی توانايی هستم و کارهايی انجام می‌دهم که کسی نمی‌تواند. خيلی از افراد شبيه من هستند که می‌توانند و می‌خواهند اين کار را انجام دهند و می‌دهند.

  سلامت: ولی خيلی از افراد شبيه تو و با حتی مشکلات حرکتی کمتر هستند که کاملا منزوی‌اند و از جامعه دوری می‌کنند.

  ريشه اين برخوردها را نمی‌شود فقط در خود فرد جستجو کرد. بايد محيط زندگی او را هم در نظر بگيريم. اينکه يک معلول بخواهد به جريان زندگی برگردد يک طرف ماجراست ولی نبايد فراموش کنيم که ما در محيطی زندگی می‌کنيم که انسان‌های ديگری هم در آن حضور دارند و می‌توانند در جريان زندگی ما تاثير گذار باشد. وقتی خانواده يک فرد با معلوليت جسمی حرکتی، او را از کار افتاده بداند و او را از ابتدا از جامعه‌ای که پر از آدم‌های مختلف است دور کند، نمی‌توان انتظار داشت که خود فرد با يک ديد باز به افق‌های روشن زندگی نگاه کند. فرد معلول خواه ناخواه دچار مشکلاتی برای انجام کارهای خود می‌شود و ممکن است دچار ياس شود و اين اطرافيان هستند که بايد او را به مسيردرست هدايت کنند و باورهای او را به يقين برسانند.

  سلامت: شما هم همين شرايط را داشته‌اي؟

  اتفاقا من خيلی حساس‌تراز دوستان ديگر خود بودم. زود دلگير می‌شدم. زود خسته می‌شدم. به قدری که می‌خواستم همه چيز را رها کنم ولی پدرم با همان جمله‌ای که اول گفتم، مرا دوباره به مسير خودم می‌آورد. خواستن من در کنار درک درست خانواده‌ام از وضعيت من باعث شد که بتوانم راه خودم را پيدا کنم.

  سلامت: در اجتماع چه‌طور؟آنجا هم مشکل وجود دارد؟

  شايد اصلی‌ترين مشکل معلولان جسمی حرکتی نگاه جامعه به آنهاست که آنها را مجبور به عقب‌نشينی می‌کند. دلسوزی و ترحم مردم خيلی آزاردهنده است. توجه با ترحم فرق دارد. ما آن‌قدر توانايی داريم که بتوانيم به مسوولان فشار بياوريم تا خيابان وليعصر را برای تردد ما بهسازی کنند و آن‌قدر قدرتمند هستيم که بتوانيم حق خود را بگيريم ولی نگاه‌های همراه با ترحم، دلسوزی وحتی طعنه‌ و کنايه خيلی از آدم‌های شبيه ما را دلزده می‌کند.

  سلامت: اين نوع نگاه برای شما هم به وجود آمده؟

  زياد. خيلی زياد. تعداد زيادی از آنها را به صورت يادداشت در همشهری واطلاعات چاپ کرده‌ام. شما چه‌ حالی می‌شويد وقتی که داريد ازدانشگاه برمی‌گرديد، مردم به شما مثل گداها کمک کنند يا چه کار می‌کنيد وقتی مردم شما را زير نگاه ترحم خود له کنند؟

  سلامت: اينها که گفتی، عمدتا مشکلات روحی و روانی بود. از مشکلات ديگرت بگو؟

  مهم‌ترين مساله برای معلولان جسمی حرکتی، مساله مناسب‌سازی فضاهای شهری است. خيلی از اين افراد توانايی تحصيل و کار دارند ولی به دليل فضاهای نامناسب نمی‌توانند به اين هدف برسند. وقتی افرادی مثل ما در دانشگاه به تحصيل می‌پردازند، نياز به کلاس‌هايی دارند که بتوانند در آن حضور پيدا کنند. وقتی کلاس‌های ما در طبقات بالای دانشگاه تشکيل شود و آسانسور هم وجود نداشته باشد، چه طور بايد انتظار داشت که فرد معلول بی‌هيچ دغدغه‌‌ای به تحصيل بپردازد. خيابان‌ها و پياده‌روها هم هنوز برای تردد اين افراد مناسب نيست. بايد کمی هم به افرادی مثل ما حق بدهيد که نتوانند خود را با اين وضع منطبق کنند.

  سلامت: ...پرسيدم پس شما چه‌طور می‌توانی با اين مشکل کنار بيايی و الان به جای برسی که خيلی از آدم‌های عادی جامعه آرزوی آن را دارند: کار، تحصيلات عالی، ازدواج و...؟

  اينها را پرسيدم ولی پيش از اينکه مهندس بخواهد جواب بدهد، اين مصرع در ذهنم تداعی شد: «مرد با هرچه خطر هرچه بلا می‌ماند.»

  منبع: سلامت

  
تسهيلات مطلب
ساير مطالب اين بخش ساير مطالب اين بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


كد امنيتي را در كادر بنويسيد >
::
دفعات مشاهده: 373 بار   |   دفعات چاپ: 84 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 20 بار   |   0 نظر
سايت معلولين ايران (سما) Iranian disabled people
تماس با سردبیر :info@idp.ir
Static site map - Persian site map - English site map - Created in 0.231 seconds with 686 queries by AWT YEKTAWEB 2.0.6.5